برای همین روز، ما را تربیت کرده بودی

ساعت هنوز از شوک خبر عبور نکرده است. دشمن گمان کرد ستون خیمه را هدف گرفته است، خیال کرد با حذف یک چهره، یک مسیر متوقف میشود. محاسبهای سرد و سطحی!غافل از آنکه این خیمه بر شانههای میلیونها دل استوار است، بر نسلی که سالها با صدای آرام و قاطع رهبرش تربیت شده، تمرین دیده و آماده روزهای سخت شده است. نتیجه این محاسبه از همین حالا روشن است، مکتب ترورشدنی نیست.
آقا جان…
داغ، امان نمیدهد. نه به چشم، نه به گلو، نه به واژهها!
دستم به قلم نمیرفت گمان میکردم اگر بنویسم، یعنی پذیرفتهام که دیگر صدایت در این خاک نمیپیچد.
برای نسلی که سالها با صدای آرام و قاطع تو قد کشید، فقدان تو یک زلزله درونی است. داغت سنگین است، آنقدر که گاهی نفس کم میآورم و در خلوت خود میپرسم بدون تو چه باید کرد.
اما بعد، صدایت در گوشم میپیچد؛ همان صدای آرام و قاطع «بنبست معنا ندارد اگر ایمان و اراده باشد.»
رهبر شهیدم!
بگذارید از همان روز شروع کنم؛ از همان بعدازظهر سادهای که تلفنم زنگ خورد و گفتند که «دعوت شدهای به دیدار آقا…»
باورم نمیشد. چندبار پرسیدم جدی است؟
دعوتنامه را بارها لمس کردم، بوسیدم، بوییدم. آن تکه کاغذ کوچک برای من پلی بود میان یک آرزو و یک حقیقت.
صبح پنجم آذر، با وضو و دلِ لرزان راهی حسینیه امام خمینی(ره) شدم. هوا خنک بود، اما دل من گرمِ شوقی بیسابقه. وقتی وارد شدم، شور عجیبی در فضا موج میزد؛ همه دنبال یک وجب نزدیکتر نشستن بودند. من هم مثل همه.
جایی نشستم کنار حائلی که دیدن شما را سخت میکرد. باید بر زانو بلند میشدم و گردنم را میکشیدم تا رخسارتان را ببینم.
وقتی وارد شدید، جمعیت ایستاده بود، تکبیر میگفت، اشک میریخت. من هم از شوقی که نمیدانستم چگونه در دلم جا شده است، اشک میریختم.
آن روز صدایتان را شنیدم که میگفتید:
تفکر بسیجی مرعوب هیاهوی سلطهگران نمیشود، بنبستشکن است؛ اگر ملتی بایستد، قدرت میسازد…
آقاجان…
امروز همان سلطهگران، در حملهای ددمنشانه، جان شما را گرفتند.
و من حالا میفهمم آن جملات، فقط تحلیل سیاسی نبود نقشه راهِ روزهای بیسایهگی بود.
آن روز، پشت نردههای حسینیه ایستادم و دلم نمیآمد برگردم. حس میکردم پاهایم قفل شدهاند. میخواستم زمان بایستد. میخواستم دوباره صبح شود و دوباره نامم را برای دیدار بخوانند.
نمیدانستم آن دیدار، ذخیرهی روزهای یتیمی خواهد شد.
جانِ جهان من!
امروز دلم میخواهد باز هم بر زانو بلند شوم، گردنم را بکشم و از میان همه حائلها شما را ببینم. اینبار حائل، غیبت جسم شماست.
داغدارم اما اجازه نمیدهم داغ، مرا از عهد آن روز جدا کند. آن روز از خدا خواستم لایق سربازیتان باشم.
امروز میگویم: آقا جان! اگر شما جانتان را دادید، ما حق نداریم جانِ عهد را زمین بگذاریم.
شما گفتید مرعوب نشوید، ما مرعوب نمیشویم.
شما گفتید بنبست را بشکنید، ما در همین غم هم بنبست نمیسازیم.
شما گفتید بایستید، ما میایستیم. با چشم خیس، اما با قامت صاف.
رهبرِ آسمانیام…
آن روز که برای دیدن شما از جا بلند میشدم، فقط میخواستم چهرهتان را ببینم امروز برای ادامه راهتان بلند میشوم.
از آن سوی آسمان، نگاهمان کنید مبادا در این امتحانِ بعد از شما کم بیاوریم. مبادا اشک، جای اراده را بگیرد.
ما هنوز همان پروانههای دور شمعیم؛
شمع رفت، اما نورش در جانمان مانده است.
ما در سوگت گریه میکنیم اما پرچم را زمین نمیگذاریم.
دلهایمان شکسته اما صفمان شکسته نیست.
امامِ شهیدم…فقط ظهور حضرت حجت، فقط آمدن امام زمان(عج)، شاید بتواند این دلهای داغدار را آرام کند تا آن روز، ما باید بایستیم.باید روایت کنیم باید امید بدهیم.باید همان باشیم که تو از ما خواستی.آنها ناجوانمردانه پیکرت را زدند، اما مکتبت را نه! و ما، تا آخرین نفس، سرباز همان مکتبیم
الهه خوانساری


